خط سوم


حقیقتا فیلم دیدن توی سینما صرف نظر از این که چه فیلمی باشد مقوله ای جدا و تجربه ای کم نظیر است . به این شرط البته که سینمایی باشد و محیطی که بتوان لغت سینمارا به آن اطلاق کرد. که چقدر هم مثل آرزو شده است این روزها.و بعد یک وسوسه ی اذلی و ابدی است در سینما درست آن لحظه که نقطه ی اوج درام فیلم باشد یا صحنه ای تکان دهنده باشد همان لحظه ای را می گویم که بی خیال پرده می شوی و سرت را آهسته بر می گردانی تا چهره ی تک تک پشت سری ها را از این تاثیر گذاری ببینی. لحظه ای که درک فیزیکی آن تجربه ی مشترک برایت لذت بخش است. و بینندگان را می بینی سپس بر میگیردی به فیلم. به نظرم کل فیلم شیرین کیارستمی صرف نظر از همه ی آن تعابیر هرمنوتیک و حتی گاه نیمه سیاسی پاسخ ساده ای است به این نیاز عجیب که همیشه همراههمان بوده و متوجه اش نبودیم.بی تردید جایگاه هنرمند واقعی هم انجاست که این ها که نمی بینیم و همراهمان هست را نشانمان دهد و یا حتی توی چشممان بکند.

دیدن : بیوتیفول - ایناریتو
شنیدن : الکی - نامجو
خوانش : آقای پروست - سلست الباره، ژرژبلمون
سالاد : تجربه - شماره 7
کسی که تنهاست، درین‌جای جهان نیست، جای دیگری‌ست. زمان‌اش، زمانِ دیگری‌ست. - آتوسا قدیمی


شب است، نگاهم کن.
تیرگی شب رنگ باخته است.
این خونابه ها را کمی اینجا می مالم
تا هیچوقت
فراموش نکنم.

به زودی
آنچه را که گفتنی داریم
تمام خواهد شد
و ما خواهیم ماند
و تنهائی ما.

بیژن جلالی


دل پیچه دارم و ظهر کمی خوابیدم، بیدار که شدم فکر کردم سر صبح است ومن گم شده ام. کتابت را می خوانم .حالا دیگر به قول یاد علی برای خودت اولوالعزم شده ای. چه لغت سختی ! وقتی بالای میکسر سرت را توی شوت کرده بودی دوغاب بتن می پاشید به سر و صورتم و اشکم در آمده بود. رعنا می گوید لوکزامبورگ هوا سرد است. از اینجا که سردتر نمی شود، کاش دماسنجی بود سرمای اینجاها را نشان می داد. پنج یا شش سالت است با ابراهیم توی کمودور64 نینجا بازی می کنم. کسی یادش مانده کمودور 64 چه جانوریست؟ ذل زده ای توی تلوزیون همش می پرسی: اینا چرا اونارو می زنن، اونا چرا اینارو می زنن؟ اون چیزا به چه دردی می خورن. دارم کتابت را می خوانم ، نمی توانم مثل یک مخاطب عادی ازش لذت ببرم، از توی تک تک المانهای قصه هایت چیزهایی برایم درشت می شود. بغض گلویم را می گیرد. کادویت را به علیرضا داده ام، روز تولدش. خیلی دوست دارد ، یک خانه درست کرده است با یک پارکینگ و کلی نرده دورش، می گوید پنجره ها و در ها را بیشتر از اجر ها دوست دارم. راستش رفتن ناگزیر است؛ اینگونه که اینجاست. اما به رفتن که فکر کرده ام اغلب آن جمله ی تارکوفسکی گریبانم را ول نمی کند: تنها زمانی خواهیم توانست بسازیم ، که بتوانیم بمانیم!
قهوه ی ریو با قهوه جوش تو طعم خداحافظی می دهد.

پدرش به او خیره شد. متاثر و حیرت زده از واکنش او.
مارتین تقریبا بی انکه بفهمد چه می گویدبا صدایی آکنده ازکینه و خصومت فریاد زد:
" اینجا کشور نفرت انگیزی است. در اینجا فقط بی ناموس ها ترقی می کنند."

قهرمانان و گورها - ارنستو ساباتو
بیایید
صادقانه سخن یگوییم
حال ماهیها
بد است

این قطره ها
خون نیست
گل میخک است
احتمالا انسان دو روزگار دارد: روزگار به یاد سپاری - روزگار به یاد آوری...