
چمباتمه زده بودم قعر چاه و گریه می کردم.نمی توانی بفهمی چه حسی است وقتی انتخاب های زیادی نداری، یا اصلا انتخابی نداری و راه ناگزیر با ان پوزه ی درازش ریشخندت می کند.نمی توانی بفهمی. آن بالا داشت شب می شد. حالا چقدر گذشته بود نمی دانم، قرار که نگذاشته ایم. اینجا که همیشه شب است. هر وقت که بیایی. مادر بزرگ دیگ مسی بزرگ را برگردانده بود روی پسرک و نشسته بود روی دیگ و آن زیر هم شب شده بود و روسها درب حیاط را شکسته بودند و ریخته بودند توی حیاط و همه جا را گشته بودند. همه ی طغار های روی هره را شکسته بودند و زیر زمین بوی ترشی گرفته بود. مادر بزرگ نمی دانست غرور را نمی شود زیر دیگ پنهان کرد. غرور شکسته بود مثل درب حیاط، مثل طغارها. من چکمه های روسها را بعدا توی فیلم ها دیدم، بلند بودند و برق می زدند. از زیر دیگ چکمه ها دیده نمی شد، هیچ چیز دیده نمی شد. فقط صدا می امد و بوی تند سرکه، صدای غروری که توی همه ی کوچه پس کوچه های تنک و باریک شکسته می شد و صدها سال بعد هم وصله پینه نشد. نشسته بودم قعر چاه و گریه می کردم. این تاوان کدام خواب پر رخوت است ؟ این سرسام بی وقفه ی تاریخی. ماه داشت می امد وسط حلقه ی ظلمات چاه . لکه سفید ما وسط چاه رسیده بود که پیدایت شد. انگار دست هایت تکان می خورد و چیزی را پایین می دهی. طناب مثل ماری زیر نور ماه تاب می خورد و پایین می اید. گریه نمی کنم، روسها رفته اند، ترس برم داشته است. از توی کوچه صدای سوار می اید. اتنهای طناب چیزی برق می زند. پایین که می رسد می فهمم، چاقوی دسته دار را از گره طناب رها می کنم. طناب را ول می کنی و آوار می شود روی شانه هایم، می پیچد دور گردنم، پیدایت نیست عزیز! چاقو را آرام می کشم به دیواره ی چاه. مادر بزرگ دیگ را بلند می کند داشتم خفه می شدم انگار درون چاهی عمیق. صورتم را می چسباند به سینه های تخت اش. بوی تنش و چادرش آرامم می کند.چاقو را زمین می گذارم، طناب توی دستم خیس می شود. سرم را بالا می کنم و تاریکی تا عمق مغزم رخنه می کند.
خب دیشب وقتی داشتم می خوندم قبل از انقلاب وقتی مرتضی اوینی دانشجوی معماری دانشگاه تهران بوده با غزاله علیزاده عاشق هم بودن قبل از اینکه به فکرم برسه سالها بعد وقتی اوینی ادم دیگه ای بوده وقتی علیزاده می شنوه کامران رو مین رفته ( قبل از انقلاب آوینی رو کامران صدا می زدند و سید مرتضی نبود ) قیافه اش چه جوری بوده و حتی قبل از اینکه درست یک ساعت میخکوب بشم به ذهنم رسید باید یه نفر رضا قاسمی رو خبر کنه تا حتما اینو تو ستون "مواد خام ادبی" اش اضافه کنه و دورش چند تا خط بکشه . و حالا واقعا این یعنی چی؟
در حقیقت وقتی کسی آوینی رو بشناسه یا حداقل کمی بشناسدش و اون صحنه رو دیده باشه که وقتی پاش نیمه قطع بوده و اگه اجازه می داد کامل قطع اش می کردن امکان زنده بودنش صد در صد بوده در حالی که رو به آسمان ناله میکنه که : " یا امام حسین نذار پام به تهران برسه" و همین طور غزاله علیزاده رو و خودکشی اش رو تو استیصال دست و پنجه نرم کردن با سرطان و نیستی و بعد تفاوت دنیاهای اینارو بعد سالها و سالها، اونوقت یه همچین چیزی انقدر دراماتیک و پر کنتراست میشه که یکی مثل منو رسما گیج میکنه.
ببخشید.
گفت :" ساحل دریا را مبتذل می کند" . چیزی ندارم، درون ابتذال چه بی ساحل چه با آن غرق شدن اذلی ابدی است انگار. چه سرنوشت محتومی. انگار همه چیز باید خلاف آن اتفاق بیفتد. دم دمای یک سیصد و شصت چند روز تازه ی دیگر خواسته بودم از خودم که کمی مهربانتر باشم با زندگی. خواستم بودم از یک شروعی دوباره کاش اتفاقاتی بیفتد که من نفهم را اندکی حالی کند هنوز چیزهایی هست که نمرده است . انسان ها هم را ازار نمی دهند. به هم احترام می گذارند و حرمت لحظه ها و حرفها را دارند و مراعات می کنند و مراعات می کنند. اما انگار همه چیز باید خلاف ان اتفاق بیفتد. و واقعا خواست من چه اهمیتی دارد درون این چرخه ی لجن مانند هیولا پیکر، هر چند پشت آن هزار کرور انرژی و ارزو خوابیده باشد. واقعا خواست من چه اهمیتی دارد؟ خواست تو چه اهمیتی دارد؟ چرا باید همه چیز با نیروی پنهانی شر بچرخد؟ ان هم دم دمای این سیصد شصت و چند روز که همه به نونواریش شادی می کنند و چه آرزوها و امید ها که با احتیاط روی آن سبزه های سبز چیده می شود.و این فکرها نزدیکای سحر مستاصلم می کند و می کشدم کنار سجاده، چیزی که مدتها هست دور بودم ازش . و بعد سرم که به سجده می رود و می خواهم چیزی بگویم تازه یادم می افتد چقدر حرفها برای گفتن داشته ام و چقدر بیشمار و تلنبار شده اند و چقدر محتاج این لحظه و ان تکه خاک بوده ام. به اینجا که می رسم بغضم ارام ارام ترک برمی دارم.همه ی ان هزاران حرف و گلایه ها یادم می رود. لابلای صدای خفه ی ان ترک ها که می افتند می توانم بگویم خدایا مرا از نعمت احساس حضورت میان این همه پیچیدگی شرامیز محروم نکن. و فکر کن که اگر اینگونه باشد چه تفاوت دارد گاه اگر می روید قارچهای غربت.صبح شد و این خوابی که به فنا رفت چه با ارزش بود که به چنین لحظه ای انجامید. شاید ان اتفاق که منتظرش بودم همین باشد ... خدا کند.
● بسمه تعالی . با عرض سلام و خسته نباشید احتراما به عرض می رساند سال یکهزار و سیصد و هشتاد و شش شمسی بالاخره تمام شد. امید انکه دیگر بار شاهد بازگشت چنین سالهایی نباشیم. زیاده عرضی نیست . با احترام . خودم.
● سر اسیمه چشم ها را شستیم و نشستیم سر سفره تقاعل قران مان هم آیه ی عذاب و جهنم امد، عیبی ندارد.
تلوزیون دم تحویل بی سفره ی هفت سین و بی نوای دهل و مزقان مخصوص تحویل در نوع خود بدعت جالب توجهی بود که دقایقی بعد هم صحه گذاشته شد که امسال به سلامتی سال نواوری و شکوفایی است. واقعا در و تخته گاهی انچنان به طرز موزونی به هم جور می شود که آدم رقصش می گیرد.
● می گویند ناپلئون بناپارت انگاه که رو در روی لشکر روسیه تزاری صف بسته بود بنابه رسم ان روزگاران قبل از رزم بزرگان لشکر برای هم رجز می خواندند. از لشکریان روسیه خطاب به ناپلئون فریاد می زنند که آری : شما به خاطر پول و ثروت می جنگید ولی ما هدف مقدسی داریم . لشکریان ما به خاطر شرف؛ ناموس و وطنشان می جنگند. ناپلئون سریع پاسخ می دهد راست می گویید هر کسی برای به دست اوردن ان چیزی که ندارد می جنگد!. حالا ربط قوز به شقایق انجاست که هرسال که نوبت نامگذاری سال می رسد بی اختیار یاد این قضیه می افتم.
● ویژه نامه فیلم چنگی به دل نزد معلوم نیست چرا. هفت هم که مهرورزانه زهرمارمان شد! ویژه نامه های اعتماد و شهروند هم اصولا به خاطر دیدگاه غالب سیاسی شان روی تمامی مسائل اغلب انچنان که باید دلبرانه نیستند. غرض انکه خواستم بگویم سالی که نکوست از ویژه نامه های بهارش پیداست.
● بهار امد پریشان باغ من افسرده بود اما / به جو باز امد اب رفته ماهی مرده بود اما.