Sunday, August 29, 2004

 




می نشينم و می آيی . مثل همه ی آن روزهای گس، که می نشستم. و چقدر صدای آن گوشی بی سيم سفيد رنگ پانافون که از عمق می آمد، ماندگار شده است : ببين دارم خفه می شوم. همين بود، تمام آنچه که آن روزها برايت داشتم، همه ی دار و ندارم همين يک جمله بود که می پذيرفتی و می پذيرفتی و گوشی سفيد رنگ پانافون می گفت که تا حاضر می شوم پيش منی. يادت که هست من هميشه حاضر بودم، کوله بارم همان تک جمله بود، همانند يک ريتم موسيقی در تمام طول ان روزها تکرار می شد: دارم خفه می شوم . و تو دستانت را پر می کردی و نگاهت را بار می گذاشتی ... چقدر که بی دريغ بودی ...
" به ياد چشم تو صدها فسانه خواهم گفت / هزار شعر تر عاشقانه خواهم گفت " ، خنديدی و تمام هست و نيستم : همان يک جمله، ميان ازدحام خنده هات گم شد.
گفتی ساده تر بنويسم.
گفتم :
خسته بودم، دلتنگ
تو آمدی
اينجا برکه ای باز شد
زلال سردش
خستگی هام راشست.
از اين ساده تر بلد نبودم. مهربان بانو.




Thursday, August 26, 2004


Thursday, August 19, 2004

 


می خواستم بنويسم، خوابم برد. باد زد تمام ورق ها پر کشيدند.
می خواستم بنويسم قلم روی کاغذ نمی چرخيد. اشک بود، آب زده بود کاغذ ها خيس بودند، جوهر پخش می شد سفيدی ها را کدر می کرد. می خواستم بنويسم، واژه ها وزن نداشتند، جدا می شدند از کاغذ معلق دور می شدند، مثل، مرغانی که لانه ندارند، سرگردانند.آشيانه ی واژه هام را چه کسی بود ويران کرد؟
می خواستم بنويسم، بند بند جملات می شکست می ريخت کنار دستم. جملات سر و دست و پا شکسته، همانند آئينه ای که خرد شده باشد، هر تکه اش جدا افتاده، هر تکه اش رها، هر تکه اش حقيقتی را می نماياند. آئينه ی واژه هام را ، چه کسی بود شکست؟
می خواستم بنويسم، آسمان به اندازه آبی نبود، نرگس نبود، رنگ نبود، بوم نبود، نقاش رفته بود ...
می خواستم بنويسم خوابم برد. خواب سکوت می ديدم، نوشته هام برکه ی کم عمق دشت شوره زار، چه زود آفتاب زد برکه را خشکاند ... تمام تعابير لطيف بخار شده بود، خاک از تشنگی لهيب می زد.
می خواستم بنويسم، در قاب خالی ام قحطی افتاده بود.



Sunday, August 08, 2004

 


ابنای بشر به هيچ چيز به اندازه ی ناراضی بودن علاقه مند نيستند. دلايل ناراضی بودن بسيارند: ضعف و سستی بدن ها، ناپايداری عشق ها، تزوير و ريا در زندگی اجتماعی، بی اعتباری دوستی ها، و تاثير مرگ بار عادت ها. در مقابل اين همه ناملايمات دائمی، طبيعی است متوقع باشيم که هيچ حادثه ای به اندازه ی فرا رسيدن مرگ مان خوش آيند نباشد.


پروست چگونه می تواند زندگی شما را دگرگون کند - آلن دو باتن



Thursday, August 05, 2004

 




روزی
بر می گردم
و تمام اين بغض ها، ناله ها
که
بر در و ديوار اين اتاق خالی چسبيده است را
با خود می برم.