Saturday, November 27, 2004

 
وابتدا کلمه بود.
و کلمه خدا بود.
..



Monday, November 22, 2004

 
من که مرثيه بلد نيستم که
مگه اينجا غير مرثيه هم چيزی بوده از اولش؟
حتی صبور باش و فکر نکن های احمقانه هم خرج کردن کار من نيست.
فقط ... يه خوشه ی انگور ديده بودم اون وسط ...
گفتم به تو هم نشونش بدم.
همين.


Saturday, November 20, 2004

 


آلما :
به من چيزی بده، تا احساسم را با آن گمراه کنم.يا مرا تا به سرحد مرگ بزن، بکش. ديگر نمی توانم ادامه بدهم، نمی توانم. تو نبايد به من دست بزنی، اين شرم آور است، آبروريزي است، فريب است، دروغ است. مرا رها کن، من مسمومم، بدم، سردم، پوسيده ام. چرا نمی گذارند همين حالا بميرم ؟ جراتش را ندارم ...

پرسونا - اينگمار برگمن




Friday, November 19, 2004

 


تبخير :
زمان روز ها را در هم می پيچد، مثل باد ، که يال اسب را. و رد لب هات روی شيشه محو خواهد شد.
تنزيل :
.
.
.



Wednesday, November 17, 2004

 


هم نسلان من سريال سربداران را فراموش نمی کنند . در آخرين نماهای سريال در محکمه ای که مغولان برای صدور حکم اعدام شيخ حسن جوری به پا کرده اند و قاضی شارع هموطن شيخ حسن مجلس گردان آن است، شيخ حسن در مقابل آنهمه استدلال و سخنوری قاضی فقط جمله ای کوتاه می گويد : " ندانستی، و نخواهی دانست! ". اين جمله انگار منزلگاه پايانی و تقدير تاريخی تمامی آنهايی است که گفتارشان و رفتارشان يا فهميده نمی شود و يا مخاطبانشان ترجيح می دهند خود را به نفهمی بزنند. نوعی تن سپردن و درماندگی همراه با خشمی فرو خورده در اين جمله است. پايانی کلاسيک برای چنين آدمهايی.




Monday, November 15, 2004

 
يه بار ديگه :
بازارف شخصيت کتاب پدران و پسران نوشته ايوان توريگنف خطاب به دختری که دوستش دارد و هرچه بيشتر مهر می دهد بيشتر بی اعتنايی و تمسخر می گيرد :

آری من مرد بسيار فقيری هستم ؛ اما تا کنون صدقه نگرفته ام!


Saturday, November 06, 2004

 
صدای پايم از انکار راه برمی خاست
و ياسم از صبوری روحم وسيع تر شده بود.

فروغ


Wednesday, November 03, 2004

 
به طرز کاملا محسوسی همه چی بوی گ ... ميده .


Tuesday, November 02, 2004

 
حيدر بابا ...!
ياخچيليغی اليميزدن اليب لار
ياخچی بيزی يامان گونه ساليب لار
.
.
.