Tuesday, November 29, 2005

 




ساعت ها اغلب بر خلاف آنچه مي چرخند نشان مي دهند ثابت مي شوند در عين حال جلو مي افتند آرام مي چرخند اما زمان پر شتابي بر جاي مي گذارند همه چيز انگونه كه مي پنداري نيست حتي انگونه هم كه به مخيله ات نمي گنجد هم نيست روي دستخط ها نشانه گذاري نمي كنم سطر بندي هم ندارد اما تلافي آن ساعتهاي عجيب در نمي آيد تو فكر مي كني كسي غير از تو آئين نگارش نخوانده است خوب نوشتن شكيل نوشتن پاراگراف هاي مرتب نقطه گذاري نيم فاصله فعل هاي بجا و اميدواري سبكبالانه پيشكش تو كه ساعتت هيچوقت اينگونه نچرخيده است تمامي نويسنده هايي كه تصور مي كنند درباره ي آينده مي نويسند اما در واقع درباره گذشته مي نويسند نيز بنوعي لاي عقربه هاي همان ساعتها گير كرده اند و زمان كه مي چرخد براي من زمان خط ممتدي نيست دوار است تيغ تيزعقربه ها روي گردن باريك نويسنده ي شلخته اي مثل من سنگيني مي كند بگذريم ساعت هشت از كلاس بيرون مي پرم استاد خفه خون گرفته است عرق كف دستم جزوه ها را خيس كرده است ساعت ده تا برگردم از برفها عكس مي گيرم تا عصر كه يادم مي رود دوربين را خالي كنم برفها توي دوربين آب مي شوند عصر ساعت شش از گوشه كيف قطره قطره آب مي چكد ساعت يازده و ده دقيقه است نت هاي غمگيني روي رف ها راه مي روند بالا و پائين مي شوند و از روي ديوار تا كف اتاق سر مي خورند تا عصر نزديك هاي شش ديوارهاي كناري زير رف ها تماما نتي شده اندنت ها با قطره هاي آب قاطي مي شوند صداي رود مي آيد ساعت دوازده است جورابهايم را در مي اورم پاهايم يخ زده است توي تابلوي پنجره برف برمي گردد به باران شر شر باران مي رود روي صداي رود ساعت سه آفتاب كم رمقي زده است و هوس قدم زدن روي آسفالت خيس رهايت نمي كند روي برگهاي خيس عقربه ها به عقب مي چرخند راه مي روي برگها از كف آسفالت بلند مي شوند مي چسبند به شاخه ها از زردي به سرخ از سرخ به سبز برگهاي سبز برق مي زنند بهار گذشته مي آيد و انگار هميشه كسي در دلت اين عبارت را تكرار مي كند ساعت هشت با تاريكي بر مي گردي بهار توي تاريكي محو ميشود كيف خشك شده است نت ها رفته اند و صدايي نيست ساعت روي ميز را برمي دارم باطري هايش را در مي آورم و مي روم تا بخوابم.


Monday, November 21, 2005

 



بيا بيا
که نگارت شوم بيا ...


همای اوج سعادت بدام ما افتد
اگر ترا گذری بر مقام ما افتد



ببين ببين
که فغانت کنم ببين ...


به نا اميدی از اين در مرو بزن فالی
بود که قرعه دولت به نام ما افتد


Wednesday, November 02, 2005

 


● سبزيان در آغاز عشق هفتم ترانه ي روزگار كودكي دلكش را باصداي خش دار مي خواند. صدايش حسرت عجيبي دارد كه با متن ترانه هماهنگ است. اواخر ترانه سرفه اش مي گيرد، كف مي زند ( براي خود؟ ) و با خنده مي گويد كه ديگر نمي تواند.
از ماهنامه فيلم – شماره 338

سبزيان، نماد شيفتگي كور كننده و بي فرجام به هنر و سينما بود. مرگش خيلي چيزها يادمان مي آورد. در نماي پاياني كلوز آپ مخملباف رو به سبزيان مي گويد : مخملباف از مخملباف بودن خسته شده . كنايه به اين مي كند كه موقعيتم چنان آش دهن سوزي نيست . اما مخملباف اگر از مخملباف بودن خسته شده بود توانست نقش هاي ديگري بپزيرد از چريك اسلحه به دست تا فيلمساز ايدئولوگ تا فيلمساز هنري ، نويسنده اوانگارد ، مصلح اجتماعي ، اپوزوسيون ، موسس بنگاه هاي خيريه بين المللي و ... سبزيان و سبزيان ها ، اما تنها يك نقش توي زندگي شان بازي مي كنند :‌عاشق . و اين فرجام كلاسيك تمامي اين قصه هاست : مرگ در حسرت و گمنامي . سالها پيش هنگام ديدن كلوزآپ به چيزي عجيبي فكر مي كردم : به " گاو مش حسن " مهرجويي . امروز گذر سالها و مرگ اينچنين سبزيان باعث مي شود به ذات آن قضيه طور ديگري نگاه كنم.